بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت هفتاد و یک :
چند روز گذشته بود و هنوز صدای شهروز در گوش سیاوش زنگ میزد. به مهتاب قول وساطت داده بود اما هرچه میاندیشید بیشتر به این نتیجه میرسید که تداوم زندگی داوود و مهتاب عاقبت خوشی ندارد. این فکر از مدتها پیش ذهنش را به چالش کشیده بود، اما حالا پس از حرمتشکنی داوود دیگر کوچکترین امیدی به بهبود اوضاع نداشت و علیرغم میلش ترجیح میداد در پیشنهاد جداییِ آن دو پیشقدم شود.
به این منظور چند Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهی
0وای دلم گرفت دلم شکستتت حالم بد شدد😭😭😭😭 وای بر توو داوووددددد وای بر تووو چقد چقد دلم شکست😭😭😭😭😭😭😭کاش واقعی بود پیداش میکردم میکشتمششش😭😭
۸ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خدا نکنه دلت بشکنه جانم. ببخش. این بخشها بار درام بالا داره🥺
۸ ماه پیشفخری
0خیلی حالم گرفته شد دلم به حال مهتاب سوخت.خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤
۱۲ ماه پیششیوا
0وای مریم جان دلمو خون کردی این دختره چرا غرور نداره خوب نتیجه اش همین میشه البته شما خیلی خوب دارین اوضاع رو برای خواننده هاتون باز میکنین حالا اونان که باید پند بگیرن.
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
بله خب، هر داستانی یه اهدافی رو دنبال میکنه. البته من یه تشکر ویژه میکنم از شما، اونم به این خاطره که تو کامنتها داستان رو اسپویل نمیکنید. ممنونم🥰💞 امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید.
۱ سال پیشمیم
0لعنت بهت داوود 😡😡😡
۱ سال پیشنسترن
2خیلی حالم دگرگون شد🥲
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😥😥😥😥
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صبا
0چه پارت غم انگیزی بود😞 به نظرم * هنوز خام و البته عاشقش هست و امیدواره دوباره به روزهای خوبشون برگردن خبر نداره اوضاع چقدر بده